ابتکاری بین‌المللی برای انتقال روانکاوی لاکانی به زبان فارسی

یک فرد چگونه آنالیزان می شود؟:

از زمان اختراع روانکاوی به‌ دست فروید در پایان قرن نوزدهم ــ هم به عنوان یک تجربه و هم به عنوان یک تئوری معرفی شد ــ قدم‌گذاشتن در روانکاوی ماجراجویی‌ای است که کسانی را که این ریسک را می‌پذیرند، به سفری می‌برد برای کشف آنچه دربارهٔ خود نمی‌دانند، اما حضورش را به شیوه‌های گوناگون نشان می‌دهد: اغلب از طریق افکار یا رفتارهایی که از فهم فرد می‌گریزند؛ مکرراً از طریق رنجی فهم‌ناپذیر که دانشی را فرامی‌خواند که شاید بتواند آن را تسکین دهد؛ و گاه نیز از طریق رؤیاها و دیگر رازهایی که در بدن و افکار سکونت دارند.

این ماجراجویی چگونه آغاز می‌شود؟

خواننده‌ای فرانسوی از نسل من (ژاک برل) ای طورمی‌خواند: «ماجراجویی در سپیده‌دم آغاز می‌شود، در سپیده‌دم هر صبح»… ماجراجویی درست در همان ابتدا آغاز می‌شود؛ ورود به روانکاوی ــ پیِ مفاهیم بی ربط مزاحم که سرانجام به یک اشتغال ذهنی و آبسسیو تبدیل می‌شود ــ جهشی است به‌ سوی امری ناشناخته: قماری است. این یک قمار است؛ شهامت می‌طلبد، حتی اگر به نظر برسد که این جهش بر یک دیگری که می‌داند تکیه دارد (یا همان سوژه ای که فرض می شود میداند). یک قبل و بعدی در این لحظه ایجاد می شود .

ماجراجویی در آغاز شروع می‌شود و بعد٫ در واقع، همچنین و همواره، در آغاز هر جلسه دوباره. هر جلسه با یک مکث، یک آه، یک سکوت آغاز می‌شود: تقریباً می‌توان اینطور در نظر گرفت که هر بار، «گفتن» نفسی تازه می‌کند و به حرکت در صفِ «گفته»ها درمی‌آید. لحظه‌ای درنگ کنیم تا این تمایز میان «گفته» و «گفتن» را با هم دریابیم؛ تمایزی که لاکان ناگزیر شد در دههٔ ۷۰ صورت‌ بندی کند، در حالی که مواجههٔ روزمره‌ او با امر واقعِ در کار بالینی در کلینیک و امر واقع آنچه است که از امر نمادین و امر خیالی، که انسانیت هر شخص را مشروط می‌کند، می‌گریزد ــ برای همین روشن‌ کردن این بُعد سومِ انسان، یعنی امر واقع، ضروری شد.

لاکان در زبان فرانسوی ای این طور می‌نویسد: دیت منشن که هم به معنای «بُعد» و هم به معنای «عمارت» است ــ این بُعد/ دایمنشن از اقامتگاهِ انسان؛ امر واقع، امر نمادین و امر خیالی، به‌ واسطهٔ تسلیم‌شدن انسان به امر نمادینِ زبان، جایگاه‌های گوناگونِ انسانی‌ هستند. لاکان سرانجام این صورت بندیِ انسان را «پارلِتیر» ( یعنی موجودِ سخن‌گو) نامید و در سال‌های پایانی تعلیم خود، بر مفصل‌بندی و گره‌ خوردگی/ گره ها آن‌ها تمرکز کرد.

بنابراین، به‌ سبب همین مسئله که انسان‌ سخن می‌گویند٫ تسلیم قوانین زبانی است که سوژه انسان را می‌سازد، البته چیزی از تکینگی‌ او باقی می‌ماند که تحت تسلط/ تسلیم درنیامده و سوژه‌ مند نشده است ــ «هیچی ایی که به‌ واسطهٔ ظهور خود استوار می‌ماند» ــ و این هیچی از همان لحظهٔ حضورش می‌تواند این کنشِ بیان‌ کردن را پدید آورد (اَکت آو اِنانسیشِن)؛ کنشی که هیچ محتوا و هیچ گفته‌ای ندارد، اما تبعیتِ آن از قانون زبان، قانون دال‌ها را، تعیین می‌کند.

پس یک یادآوری دیگر: فروید از «نمودها» و شیوه‌هایی سخن می‌گوید که آن‌ها برای تولید «معنا» با یکدیگر مفصل‌ بندی شده اند؛ معناهایی که او در رؤیا، سیمتوم ها و تداعی‌ها پیدا کرد: تراکم و جابه‌جایی، که فهم شبکه‌ ی «صورت‌ بندی‌های ناخودآگاه» که همانند یک معماری است را ممکن می‌کند.

لاکان، با خواندن فروید از منظر زبان‌ شناسی (دوسوسور، یاغوبسون، بنونیست)، تجلیات ناخودآگاه را به‌ مثابه دال‌هایی بازتعبیر می‌کند که با مدلولی مرتبط‌ند که ارتباط این دو همواره خاص و نا مشخص اند. دال‌ها «آن چیزی هستند که در گفتار شنیده می‌شوند»؛ مدلول «آن چیزی است که گفته می‌شود». لاکان با به کار گیری از ساختارِ یاغوبسون، میان گفته‌ها ــ آنچه از طریق نظام دال‌ها گفته می‌شود و بیان‌کردن٫ بین این دو تمایز گذاشت: آن چیزی که کسی «می‌خواهد بگوید». این بیان‌کردن همواره با ناخودآگاه و میل ناخودآگاه پیوند دارد.

گفتن را می‌توان کنشِ بیان‌ کردن توصیف کرد؛ آن لحظهٔ تعیین‌کننده، رویداد گونه و وجودی که لاکان از همان اوایل آن را «تصمیمِ سنجش‌ناپذیرِ هستی» نامید. این نقطه‌ای است که هیچ محتوا و هیچ معنایی ندارد ــ فراتر از معناست ــ همان‌گونه که صفر و مجموعهٔ تهی شرط نام‌ گذاری «یک» و توالی اعداد هستند. دیغ به فرانسوی «سخن گفتن»، شرطِ اظهارات، شرطِ آن چیزی است که سوژه می‌گوید؛ گفتنیی است که هرگز نمی‌توان آن را به چنگ آورد، بلکه باید از توالی بی انهای گفته‌های یک سوژه و حد آن استخراج شود.

باید گفت؛ بنابراین «امرسخن گفتن» ــ که فرای زبان است ــ باید وجود داشته باشد تا این موجود، که تنها از آن رو وجود دارد که سخن می‌گوید، یعنی این موجودِ سخن‌گو، «پارلِتیر»، خود را با زبان و گفته‌ هایی که گفتارش او خطاب می‌کند، درگیر میسازد.

پس روانکاوی باید با این امر «گفتن» آغاز شود تا تجربهٔ صحبت از طریق گفتار، که از رنج کسی برمی‌خیزد، با مسئله در پرسش قرار دادن سوژه و درگیر کردن او در این کار اجباریِ تداعی آزاد، فرایند فرویدی را به حرکت درمی آورد.

پس بیایید داستان را از آغاز دنبال کنیم :

در آغاز، کسی رنج می‌برد: از چه کسی؟ از چه چیزی؟ از بیش‌ازحد، از ناکافی‌بودن، از اینکه آن‌گونه که باید نیست، آن‌گونه که می‌خواهم نیست؛ از نوعی احساس ناخوشی و نا آرامی رنج می‌برد، از آنچه لاکان «دردِ برون‌ ایستی» نامید. اما اغلب می‌گوید که از دیگری رنج می‌برد؛ دیگری‌ ای که او را ترک کرده یا آزرده کرده، یا هر دو را هم‌ زمان انجام داده است. دردِ برون‌ ایستادگی به بُعدی از وجودِ سوژه اشاره دارد که فرای دلیل است، اما بدونِ وقفه خود را تجلی می‌کند و بر دیوارهای ارتباط با دیگران و جهان بازمی‌پیچد؛ و برخاسته از معمای بدنِ سخن‌گو.

بنابراین، ممکن است کسی شهامتش را فراخواند و بر درِ دفتره یک درمانگر بکوبد تا کلید این امر ناشناخته‌ را بیابد که او را به تبعید می‌راند و عذاب می‌دهد. این «سوژه» هنوز نمی‌داند که دلیل این عذاب همان چیزی است که علت آن را می‌سازد: ابژه‌ای که نامی ندارد. سفر روانکاوی زمانی می‌تواند آغاز شود که شخص، به‌طور شانسی و درحالی‌ که دنبال یک «درمانگر» میگردد، روانکاو را می یابد که بتواند این وضعیت تبعیدی را به کار گیرد. بنابراین، بدون روانکاو روانکاویی امکان پذیر نیست. برای همین است که، مدارس روانکاوی در وهله اول با آنچه روانکاوی را در کل تضمین می کند ـ گسترش زمانمند و گسترش جغرافیایی‌ اش٫ درگیر هستند — و یک مدرسه به تضمینِ روانکاویِ فردیِ هر نفر می‌پردازد؛ یعنی حضور و کارکرد یک روانکاو. پس برای اینکه یک روانکاوی آغاز شود، یک روان‌کاو لازم است. این پرسش طبیعتا ما را به فرماسیون یا شکل گیری روانکاوان و مدارسی بازمی‌گرداند که دغدغه شان این فرماسیون‌ است.

حضور من در برزیل در طی بیست سال نخستِ تاسیس مدرسه روانکاوی فاروم های بین المللی میدان لاکانی و گسترشش به من امکان داده است دربارهٔ شرایط این فرماسیون خاص که آن را «دِ فورماسیون» ؛یا فرماسیون‌زدایی نامیده‌ام بیندیشم. و بر پایهٔ همین تأمل بود که این کتاب را نوشتم؛ کتابی که الان به پرتغالی، اسپانیایی و فرانسوی ترجمه شده.

اما برای آنکه یک روانکاوی به پایان برسد و سرانجام یک روانکاو پدید آورد، نخست باید آغاز شود. تغییری در گفتمان این آغاز را تعیین می‌کند؛ تغییری که می‌تواند در آنچه لاکان «مصاحبه‌های مقدماتی» نامید پدید آید؛ این دوره‌ای ویژه برای اینکه مشخص شود کسی چگونه به یک آنالیزان/ روانکاوی‌شونده تبدیل می‌شود لازم است. مصاحبه‌های مقدماتی این دورهٔ دگرگونی، گذار و عبور از گفتار معمولی به گفتاری روانکاوانه است. این دوره آغاز «درمان از طریق گفتار» را رقم می‌زند، چنان‌ که آنا اُ. (برتا پاپنهایم) ــ یکی از نخستین زنان روان‌کاوی‌شونده در سپیده‌دمِ ابداع روش روانکاوی به‌دست فروید ــ آن را نامید:

روانکاوی صرفاً آغاز نمی‌شود: هیچ روان‌کاوی‌ایی بدون این مصاحبه‌های مقدماتی و واژگونی‌ایی که در گفتار سوژه پدید می‌آورند ممکن نیست — واژگونی‌ایی که موجب می‌شود این گفتار، ناخودآگاه را در خود جای دهد و سوژه را به پرسش بکشد. لاکان این امر را «تصحیح سوبژکتیو» نامید؛ تصحیحی که برای آغاز کار روانکاوی ضروری است.

درمان از طریقِ گفتار؟ روانکاوی تنها یک واسطه دارد: گفتارِ کسی که رنج می‌برد و «روانکاو» را مخاطب گفتارش قرار میدهد ، روانکاو از تکیه به هر روش دیگری امتناع می‌کند — امتناعی که همان اصل پرهیز در روانکاوی است.

( پرهیز: توصیه، اطمینان‌بخشی، متقاعدسازی، تلقین، قضاوت اخلاقی یا ارضای مستقیم خواسته‌های بیمار)

چگونه این پراتیکِ «بَلابَلابَلا» می‌تواند از خطر شارلاتانیسم در امان میماند؟

چگونه این پراتیکِ «بَلابَلابَلا» می‌تواند به درمانی بدل شود که رابطهٔ فرد را با جهان، دیگران، سرنوشت خویش و بدن خودش به‌گونه‌ای عمیق دگرگون می‌کند؟ چگونه می‌توان میان گفتار «روانکاوانه» — و فرایند دگرگون‌کننده‌ای که در پی دارد — و هر شکل دیگری از زیاده گویی تمایز گذاشت: دردِ دل، شکایت، روایت، اعتراف، گلایه، غیبت، گفتگو، گپ‌، مشاوره، راهنمایی، کوچینگ و غیره؟

پس بیایید دربارهٔ این پراتیک و اصولی سخن بگوییم که آغاز اثر بخشی آن را هدایت می‌کنند و از دیگر شیوه‌ها متمایز است: پراتیکِ ورّاجی که پراتیکِ معنا را به کار می‌اندازد و رها می‌کند، تا آن‌جا که این پراتیک معنا را به پراتیکِ لِتِر / حروف و گفتن فرو می‌کاهد. پراتیک ورّاجی / پر گویی / حرف زدن ، پراتیک معنا، پراتیک حرف لِتر و پراتیکِ گفتن، همگی اصطلاحاتی هستند که لاکان برای نامیدن این «پراکسیس» و اصل آن در دگرگون‌کردن واقعیت — یعنی جهانِ خاص هر فرد — به کار می‌برد.

موقعیت زمانی این مصاحبه‌ها و تصمیم‌گیری دربارهٔ حرکت احتمالی به مرحلهٔ دیوان یا کوچ — به «ارزیابی» روانکاو از نخستین جابه‌جاییی منطقی و اخلاقی/اتیکال در نحوهٔ ورودِ «شِبهه‌ روانکاوی‌شونده» به ماجرای تداعی آزاد بستگی دارد؛ همان قاعدهٔ بنیادین روانکاوی.

در این‌جا میزانی از تعهد نسبت به روش فرویدی لازم است، چیزی که در میان گذاشته می‌شود توسط فرد، و قبول کردن از جانب این کسی که «تقریباً» به آنالیزان/ روان‌کاوی‌شونده تبدیل شده است: هنگامی که فرد سرانجام به این گفت‌وگوی عجیب رضایت می‌دهد — گفت‌وگویی که در آن یکی متعهد به سخن‌گفتن و دیگری متعهد به سکوت‌کردن است، یعنی سوبژکتیویتهٔ خود را ساکت نگه میدارد — اینجا روانکاو می‌تواند کوچ را به‌عنوان چارچوب ورود به درمان پیشنهاد کند.

تعهدِ کسی که قرار است آنالیزان شود — یعنی ورود فرد به روانکاوی و به ورود کارکردِ «روانکاو» در ورّاجی یا پرحرفی شِبه آنالیزآن در درمان بستگی خواهد داشت. هیچ ورودی به روانکاوی بدون ورود روانکاو به جریان و بازیِ واژه‌های مریض وجود ندارد.

آغاز یک روانکاوی، یک رویداد است؛ که هر بار با ورود به روان‌کاوی تازه میشود .

من تصمیم گرفته‌ام این «مسئلهی حیاتی برای روانکاوی» را در پنج مرحله باز کنم. این پنج نقطه (نشانه) ترتیب زمانی ندارند، زیرا همگی به منطق خاص همین گذار آغازین به روانکاوی مربوط‌اند؛ گذاری که نقطهی چرخشی را در ساختار رقم می‌زند، جایی که عامل شکل‌گیری پیوندی تازه ــ آنچه لکان «گفتمان روانکاو» نامید ــ مستقر می‌شود.

۱. کنش اول: جایگاه ناخودآگاه در گفتمان: ورود روانکاو

۲. در آغاز روانکاوی، تداعی آزاد وجود دارد.

۳. در آغاز یک روانکاوی، درخواست وجود دارد

۴. در آغاز یک روانکاوی، انتقال وجود دارد

۵. در آغاز پایان: همانندسازیِ سمپتوم

از همین ابتدا، متوجه وابستگی متقابل میان این پنج نقطه(نشانه) می‌شویم؛ اینکه هر یک مستلزم دیگری است. بااین‌حال، اکنون منطق زمانی خاص هر کدام و چگونگی درهم‌تنیدگی‌شان را از یکدیگر متمایز خواهیم کرد.

۱. کنش اول: جایگاه ناخودآگاه در گفتمان: ورود روانکاو

روانکاوی بدون یک پیشنهاد، یک دعوت، یک ترغیب به گفتن آغاز نمی‌شود. قاعدهی بنیادین نیز در همین امر خلاصه می‌شود ــ یا بهتر بگوییم، نه فقط در آنچه این قاعده می‌گوید (منظور محتواست)، بلکه در خودِ بیانِ آن؛ بیانی که خود، یک کنش است. لکان همچنین در «جهت درمان و اصول قدرت آن» خاطرنشان می‌کند که جهت روانکاوی ــ یعنی غایت آن ــ به همین امر وابسته است؛ زیرا شیوه‌ای که این قاعده در ورود به روانکاوی مطرح می‌شود، نشان‌دهندهی برداشتی است که خودِ روانکاو از آن دارد و اینکه پیامدهای این قاعده برای خود او تا کجا پیش رفته است.

در واقع، هدایت درمان در ابتدا و پیش از هر چیز، یعنی کاری کنیم که سوژه قاعدهی روانکاوی را به کار ببندد؛ یعنی همان رهنمودهایی/دستورالعملهایی که اساس چیزی را تشکیل می‌دهند که «موقعیت روانکاوی» می‌نامیم. نمی‌توان اهمیت حضور این رهنمودها را نادیده گرفت، به این بهانه که سوژه خودش، بدون آنکه به آن‌ها فکر کند، به بهترین شکل رعایتشان خواهد کرد.

این رهنمودها در همان ارتباط اولیه، در قالب دستورالعمل‌هایی مطرح می‌شوند؛ و حتی اگر روانکاو توضیح کوتاهی دربارهی آنها بدهد، می‌توان گفت که این دستورالعمل‌ها، حتی در ظرافت‌های نحوهی بیانشان، برداشتی را منتقل می‌کنند که روانکاو از آن‌ها دارد؛ آن هم در نقطه‌ای که پیامدهایشان برای خود او تا آنجا پیش رفته است.

اگر کسی که در جایگاه (رواندرمانگر) قرار دارد، از خلال «روانکاوی» خودش به این برداشت رسیده باشد که این جایگاه مستلزم این است که شنوندهی خوبی باشد ــ کسی که درک می‌کند، می‌فهمد، می‌پذیرد، توضیح می‌دهد و ترجمه می‌کند ــ در این صورت، این جایی برای آنچه درک یا فهمیده نمی‌شود باز نخواهد کرد و آن را در خود جای نخواهد داد؛ یعنی آنچه بیرون از قلمرو معنا باقی می‌ماند، اما اضطراب و سمپتوم‌ها از وجودش خبر می‌دهند و آثاری بر جای می‌گذارد: ناخودآگاه.

پس در هر «ورود به روانکاوی»، چه دکترینی/اصول پشت این شیوهی روانکاوانهی ما در پذیرا شدن گفتار آنالیزان قرار دارد و تداوم و نو شدن آن را ممکن می‌کند؟

صرف‌نظر از اینکه روانکاو قاعده را چگونه بیان می‌کند، با مطرح کردن آن در واقع بر دانش ناخودآگاه شرط می‌بندد. قمار اینجاست که گفتار، وقتی از قید پیوندهایش با دیگری رها شود، بتواند به خودش اجازه دهد هر حرف بی‌ربط و احمقانه‌ای را بزند؛ حرف‌هایی که به چیزهایی راه می‌دهند و ارزش می‌بخشند که هیچ جای دیگری جایی ندارند: گاف‌های لابه‌لای وراجی، ریخت‌وپاش‌ها، خطاها، خرده‌ریزها، باقی‌مانده‌ها و دورریزها؛ همهی آن چیزهایی که در هر پیوند اجتماعی دیگری، از نظر عقل سلیم و آداب معاشرت، نابجا و نامتناسب‌اند. فرضی که قاعدهی بنیادین بر آن استوار است همین است: بالاخره چیزی از این‌ها حاصل خواهد شد. «خب، هرچقدر می‌خواهید حرف‌های بی‌ربط بزنید؛ بالاخره چیزی از دل آن درمی‌آید.

این حرف‌های بی‌ربط و گاف‌ها شاید بتوانند راهی باز کنند؛ راهی به آن دیگری بزرگ، به آن، آن منزلگاه «گفتن»ِ موجود سخنگو که لکان سرانجام آن را نامید؛ بُعدی دیگر که نمی‌توان آن را با امر نمادین زبان و صورت‌های خیالی صورت‌بندی کرد؛ بُعدی که نه تسلیم می‌شود و نه خود را منطبق می‌کند؛ نه اندیشیدنی است و نه تخیلکردنی: امر واقع ناخودآگاه.

پس در آغاز، «گفتن» روانکاو وجود دارد؛ گفتنی که در پس گفته‌های مشخص و گوناگون او، ناخودآگاه را مطرح می‌کند و برقرارش می‌کند: «جایگاه ناخودآگاه». روانکاو ناخودآگاه را وارد بازی می‌کند و آن را در صحنهی روانکاوی مستقر می‌سازد. این حرکت آغازین روانکاو است؛ به میان آوردن «گفتنی» که ممکن است سرانجام از دل آن «یک» روانکاوی ظاهر شود.

روانکاو بر جابه‌جایی‌ای شرط می‌بندد که قاعدهی بنیادین آن را ممکن می‌کند، تا سوژه را وارد نوعی «تحرک در نسبت با این جهان زبان» کند. لکان از همان سمینار نخست خود به این نکته اشاره می‌کند: «با وارد کردن سوژه، تا آنجا که ممکن است، به شیوه‌ای خاص از حرکت کردن در جهان زبان، نوعی مهار را می‌گسلیم؛ مهاری که همان رابطهی ادب، احترام و اطاعت نسبت به دیگری است. همهی این‌ها همان چیزی است که ما «تداعی آزاد» می‌نامیم؛ اصطلاحی که البته به‌شدت بد تعریف شده است، چرا که آنچه می‌کوشیم در نقاطی قطع کنیم، مهارهای گفت‌وگو با دیگری است. به این ترتیب، سوژه در نسبت با این جهان زبان به نوعی تحرک دست می‌یابد؛ جهانی که ما او را وارد آن می‌کنیم.

یک روانکاوی بدون این ترغیب به گفته‌های تداعی آزاد و به «گفتن»ی که محرک آن‌هاست آغاز نمی‌شود: «بگویید!»؛ «بگذارید کلام جاری شود!» فرض وجود گفته‌هایی آزاد از یوغ دیگری بزرگ، یک افسانه است؛ اما بااین‌حال، همین فرض چیزی را وارد بازی می‌کند، به آن اشاره می‌کند، نشانه‌اش می‌دهد و حتی آن را فرامی‌خواند: اینکه «گفتنی» وجود دارد که از قواعد گفته‌هایی که دیگری بزرگ به آن‌ها شکل داده، می‌گریزد؛ یعنی گفتنی که از گفته‌های تابع قوانین زبانی دیگری بزرگ فراتر می‌رود و آنچه را منحصربه‌فرد است ــ هرچند نامأنوس و رنج‌آور ــ منتقل می‌کند، تا جایی که سبک متمایز خود فرد پدیدار و برجسته می‌شود؛ سبکی که شیوهی خاص هر فرد را مشخص می‌کند.

اغلب از همان آغاز، در سخن آنالیزان آینده، می‌توان ردّی شنید که این ظن را برمی‌انگیزد: اینکه «گفتنی» منحصربه‌فرد در کار است. در واقع، از همان نخستین گفته‌ها در مصاحبه‌های مقدماتی ــ گفته‌هایی دربارهی شکست‌ها، ویرانی‌ها، تنهایی‌ها، ملال یا دیگر صورت‌های افول معنای زندگی ــ می‌توان این نقطهی منحصربه‌فرد را، که با هیچ نقطهی دیگری همانند نیست، تشخیص داد: نقطه‌ای که در آن یک «گفتن» خود را نشان می‌دهد؛ گفتنی که میکند (برون میایستد)، چیزی که از آنچه گفته می‌شود فراتر می‌رود، اما در عین حال تعیین می‌کند این گفته‌ها با چه توالی‌ای می‌آیند، چه معنایی دارند، خطابشان به کجاست و و چگونه زنجیرهی آن‌ها شکل می‌گیرد.

لکان در به ما می‌گوید: «… نخستین کاری که باید بکنیم این است که از این واقعیت آغاز کنیم که ما اینجا با یک «گفتن» روبه‌رو هستیم؛ گفتن دیگری که از حرف‌های بی‌ربطش، شرمساریاش، موانعش و هیجاناتش برای ما می‌گوید. و درست همین‌جاست که باید بخوانیم. چه چیزی را؟ آنچه باید بخوانیم، چیزی نیست جز آثاری که این گفتن‌ها به جا می‌گذارند. به‌روشنی می‌بینیم که این آثار چگونه موجودات سخنگو را به تلاطم می‌اندازند، تکان می‌دهند و ناآرام می‌کنند.»

آثار این گفتن، همان آثاری است که آنچه نمی‌توان گفت بر جای می‌گذارد؛ ناممکن بودنی که «شکل‌گیری‌های ناخودآگاه» گواه آن هستند. این مداخلات روانکاو است که از همان آغاز، به آنچه در زنجیره جا نمی‌گیرد، آنچه با آن برخورد پیدا می‌کند و آنچه با معناهایی که آنالیزان آینده می‌کوشد برای فهمیده‌شدن منتقل کند هم‌خوان نیست، اهمیت می‌دهد: «متوجه می‌شوید؟»، «می‌دانید»، «این‌طور نیست؟» ــ (های رایج در گفتار بیمار.) (پانکچویشن علامت‌گذاری یا ایجاد وقفه و تأکید در زنجیرهی گفتار).

این‌ها مداخلاتی هستند که مکثی ایجاد می‌کنند، لحظه‌ای از شگفتی، و گسستی در تلاش برای تثبیت یک معنا: یک سکوت، پرسشی بی‌ربط، پاسخی که جور درنمی‌آید، عوض‌کردن موضوع، یک لبخند، همراهی‌نکردن در جایی که انتظار توافق می‌رود، و غیره. این مداخلات چیزی به گفته‌ها اضافه نمی‌کنند، آن‌ها را تکمیل نمیکنند یا توضیح نمی‌دهند؛ بلکه آن «چیزی» را وارد می‌کنند که گفته نمی‌شود. آنچه اهمیت دارد این نیست که این مداخلات چه می‌گویند، بلکه این است که چگونه در جایی که پیش از آن عقل سلیم و «عقل سلیم نوروتیکِ» سوژه حاکم بود، به یک سکوت، به یک معما، اشاره می‌کنند.

این مداخلات، تفسیر و «گفتنِ» آن را وارد می‌کنند؛ همان «نقطهی آغاز» آن، یعنی: «ناشناخته‌ای وجود دارد، ناخودآگاه وجود دارد» ــ و این ناخودآگاه است. (وجود داشتن در عین بیرون ایستادگی) این فراخوان، این دعوت، و این پیشنهاد که خاص «قاعدهی بنیادین» است، «گفتنِ» تفسیر را در خود دارد؛ یعنی همان فرضیهیی ناخودآگاه- و این از همان نخستین کلماتی آغاز می‌شود که فرد، وقتی برای حرف‌زدن به مطب یک درمانگر می‌رود، بر زبان می‌آورد. و این می‌تواند نقطهی آغاز یک روانکاوی باشد؛ روانکاوی‌ای که در آن، آنالیزان در نقطهی ناگفتنیِ «گفتنِ» درخواستش، تحت تأثیر این «پذیرشِ روانکاوانه» قرار می‌گیرد و این درگیری تا نقطهی پایانی ادامه می‌یابد؛ نقطه‌ای که در آن، به حساب آوردن این کنش گفتاری و نام‌گذاری آن، نقطهی تقسیم و «جدایی» او در پایان نیز خواهد بود؛ همان پایان: «به‌سبب پیامدهایی که آنچه گفته می‌شود با خود به همراه می‌آورد…»

چگونه یک فرد آنالیزان میشود؟

۲. در آغاز روانکاوی، تداعی آزاد وجود دارد:

در آغاز یک روانکاوی، تغییری در «گفتمان» رخ می‌دهد؛ گذاری از گفتار به تداعی آزاد.

آزاد از چه؟ از محدودیت‌های معنای فانتاسماتیک، از شیوه‌ای که این معنای فانتاسمیک گفتار معمول همه را اشباع می‌کند؟

اما در این صورت، آیا فقط پس از پشت سر گذاشتن همهی این پیچ‌وخم‌هاست که می‌توان به چیزی شبیه «آزادی» در تداعی رسید؟ آن هم پس از آنکه فرد به خود اجازه داده باشد «به‌اندازهی کافی در پیچ‌وخم‌های گفتاری که حول امر ناگفتنی می‌چرخد، سرگشته شود»؟

بنابراین، تداعی آزاد نوعی گفتار است که در پی مطرح شدن قاعدهی بنیادین و دعوت به «گفتن»ی شکل می‌گیرد که این قاعده با خود به همراه دارد. تداعی آزاد هم پاسخی است به تعبیر و هم فرصتی فراهم می‌کند تا تعبیر اثر خود را بگذارد.

در واقع، تداعی آزاد شکلی از گفتار است که از تعبیری ازپیش‌موجود سرچشمه می‌گیرد؛ تعبیری که در خودِ قاعدهی بنیادین نهفته است. لکان این نکته را در قالب پرسشی مطرح می‌کند: «گفتمان ــ همان گفتمان آزادی که به سوژه توصیه می‌شود ــ چگونه تحت تأثیر این واقعیت شکل می‌گیرد که، به یک معنا، هم‌زمان در حال تعبیر شدن است؟»

اما تداعی آزاد در عین حال میدان مناسبی را فراهم می‌کند که روانکاو نباید فرصت مداخله در آن را از دست بدهد؛ او با تعبیر یک سکوت یا یک برش مداخله می‌کند، به‌گونه‌ای که آنچه گفته شده طنینِ دیگری پیدا کند و به‌صورت چیزی دیگر شنیده شود.

فرمول‌بندی ظاهراً متناقض آن، که «قاعده» و «آزادی» را در کنار هم قرار می‌دهد، از همان ابتدا نشان می‌دهد که ساختاری پذیرفته شده است که قرار است در این چارچوب مجال آشکارشدن پیدا کند. در واقع، در گفته‌هایی که در تداعی آزاد بی‌مقدمه به ذهن می‌آیند و بر زبان جاری می‌شوند ــ همان فروید ــ و در آنچه از این گفته‌ها شنیده می‌شود، می‌توان ردّ چیزی را یافت که از علیت دوگانهی سوژه ناشی می‌شود: بیگانگی و جدایی. بیگانگی و جدایی؛ یعنی از یک سو، دال‌هایی که نشان‌دهندهی بیگانگی سوژه در دیگری بزرگ زبان‌اند، و از سوی دیگر، آن چیزی که از این بیگانگی می‌گریزد و در تقلا برای بودن، به شکل‌گیری او به‌عنوان سوژه می‌انجامد. (آنچه بی‌مقدمه به ذهن می‌رسد و در تداعی آزاد به زبان می‌آید.)

اما چگونه می‌توان میان یک گفتار معمولی و گفتاری که گذار به گفتمان روانکاوی را نشان می‌دهد، تمایز گذاشت؟

توجه شناوری که مراجع از سوی روانکاو دریافت می‌کند، خیلی زود او را متوجه ویژگی‌های این شریک/پارتنر می‌کند؛ زیرا همان‌طور که لکان از همان اوایل تأکید می‌کند: «برای مدتی که طول آن به صلاحدید روانکاو بستگی دارد، تنها صدایی که شنیده می‌شود صدای خود آن کسی است که برای روانکاوی آمده. خیلی زود برایش روشن می‌شود ــ و بعد هم این موضوع تأیید می‌شود ــ که روانکاو از پاسخ دادن به او در قالب توصیه یا برنامه‌ریزی پرهیز می‌کند.»

این تغییر در گفتمان، این گذار به گفتار روانکاوانه، زمانی رخ می‌دهد که این شریک نیز وارد جایگاه مخاطب می‌شود؛ شریکی که از قضا می‌تواند به بی‌معنایی و گسست معنا پاسخ دهد؛ پاسخش می‌تواند سکوت باشد، یا معلق نگه‌داشتن معنا. آنالیزان آینده همیشه ــ و نه از همان ابتدا ــ این سکوت را نوعی پذیرش نمی‌بیند؛ سکوتی که صدایی تولید نمی‌کند و به او امکان می‌دهد در میان گفتار پراکندهی خودش، آهنگی دیگر، ملودی‌ای دیگر بشنود.

شرط تداعی آزاد، حضور شریکی است که، همان‌طور که لکان بارها اشاره کرده، با بستنِ معنا آن را «نمی‌فهمد»؛ برعکس، معنا را معلق نگه می‌دارد و در همین شکاف ــ همین تعلیق ــ تعبیر خاموش را وارد می‌کند: دانشی وجود دارد که از عقل سلیم می‌گریزد؛ ناخودآگاه وجود دارد.

این قاعدهی ــ «حرف‌های بی‌معنا/بی‌ربط بزن» ــ در پی آن است که گفتار را از زنجیرهای عقل سلیم رها کند؛ یعنی پذیرای معنایی «منحصر‌به‌فرد» باشد، چیزی که بر «یک» دلالت کند، نه بر دیگری بزرگ. قماری که با عقل سلیم جور درنمی‌آید؛ چون می‌دانیم که از نظر ساختاری، هر دال با دالی دیگر مفصل‌بندی می‌شود و دانشی را در دالِ دیگری بزرگ مفروض می‌گیرد؛ و سوژه نیز در همین مفصل‌بندی میان دال‌ها مفروض است.

«در حقیقت، پویش یا دیالکتیکِ انتقال از همین نقطه آغاز می‌شود. این انتقال در مسیرِ گفتار گسترش می‌یابد و روان‌کاو را به مشارکت در «به‌صحنه‌آوردنِ واقعیتِ جنسیِ ناخودآگاه» ویژه‌ی آنالیزان وامی‌دارد؛ یعنی درگیرِ شکل خاصِ ابژه‌های رانشی‌ای می‌کند که می‌کوشند کمبودِ دال‌ها را برای بیانِ هویتِ خودِ سوژه جبران کنند.»

«انتقال، برای کسانی که وارد فرایند روان‌کاوی می‌شوند، نوید و امید به همراه دارد؛ اما قاعدهٔ بنیادین آنان را ملزم می‌کند که در این فرایند همچون انجامِ یک کار مشارکت کنند. ازاین‌رو، پذیرفتنِ این «عملِ حرف‌زدن» یا «پرگویی» در آغازِ روان‌کاوی, به‌هیچ‌وجه مسئله‌ای ساده و بی‌اهمیت نیست. این کار هم تکلیفی برای انجام‌دادن است، هم نوعی کار، و حتی می‌توان گفت شکلی از کارِ اجباری؛ زیرا فرد را واردِ تکلیفی شبه‌بوروکراتیک می‌کند—نکته‌ای که لکان بر آن تأکید دارد.»

«پس در این “کار” [روان‌کاوی] چه چیزی رخ می‌دهد که آن را از یک گفتگوی عادی متمایز می‌سازد؟»

«این دال، همان کارِ [روان‌کاوی] است؛ کنشِ سوژه در [آن فضایی که به او اجازه می‌دهد] تا آن دال به جریان بیفتد.»

آنچه زنجیره‌های دال‌ها را – که در پاسخ به دعوت به “سخن بگو!” به هم می‌پیوندند و [سپس] از هم گسسته می‌شوند – هدایت می‌کند، پیش از هر چیز، نوعی “انگاره” در بابِ این دانشِ معماگونه است؛ دانشی که گوینده را در این فضای فوق‌العاده‌ای که روان‌کاو برایش فراهم کرده، مطیع و محدود می‌کند

«فروید از همان دوران “مطالعاتی در باب هیستری” و هم‌زمان با ابداعِ “درمان از طریق گفتار”، با جزئیات توصیف کرد که چگونه تداعی‌ها – از طریقِ جابه‌جایی‌ها و تراکم‌ها – شبکه‌ای پیچیده را پیرامونِ آنچه بعدها “ناف رویا” (استعاره فروید) یا همان امرِ ناشناخته نامید، می‌تنند/می بافند.»

«لاکان در متنِ، برجسته می‌سازد که چگونه زنجیره‌ی دال ها ، در جستجویِ آن هویتِ گمشده و تبعیدیِ سوژه‌ای که تحت سلطه ی قوانینِ زبان است، مسیرِ خود را از استعاره به سوی مجاز می‌گشایند.»

«- با این حال، اگر موافقت با قاعده‌ی بنیادین – «رها کردنِ دال برای پیش رفتن» – مستلزمِ نوعی «ازدست دادن خود» باشد که سوژه را خلع می‌کند، این [موافقت] به‌طور منطقی مستلزمِ آن است که آنچه از دلِ همین «ازدست‌دادنِ خود» برمی آید را جدی بگیریم.»

«در واقع، پس از پشتِ‌سر گذاشتنِ (ماه‌عسلِ اولیه‌ی تحلیل) در آغازِ روان‌کاوی، آنچه این تجربه‌ی یگانه از گفتار را مشخص می‌سازد، ممکن است ملال و تکرار باشد – مگر آنکه پاسخِ روان‌کاو، از طریقِ «برش‌ها» و «وقفه»هایی که در زنجیره‌ی دال‌ها ایجاد می‌کند، ارزشِ حدِّ این زنجیره را – که لاکان آن را «ابژه‌ی» می‌نامد – از دلِ این «نارساییِ عمیقِ منطقی» در زنجیره‌ی تداعی‌گر استخراج کند.»

«آغازِ پایانِ تجربهٔ گفتار، آن پراکندگیِ دال را که به حالِ خود رها شده است — یعنی تداعیِ آزاد — تقلیل می‌دهد به زنجیره‌ای از دال‌ها که به منزلتِ «یگانه/یک» ارتقا یافته‌اند؛ همان‌چیزی که لکان آن را می‌نامد. این آغاز همچنین گواهِ ارزشِ «ابژهٔ» است، ارزشی که به ازدست‌دادن منسوب می‌شود؛ یعنی به ازدست‌دادنی که «دالِ رهاشده به‌حالِ خود» همواره آن را بازتولید و هدایت می‌کند.» این عبارت ساخته‌ی لکان هست

«به‌هرحال، در اصل و مطابق با منطقِ خودِ زبان، تداعیِ آزادِ فرضی، به‌منظورِ جست‌وجوی معنا — و برای تولیدِ معناداری‌ای که بتوان بر آن اتکا کرد — دال‌ها را به‌هم مفصل‌بندی می‌کند؛ چراکه گفتار پایانی ندارد. گفتار، یک عنصرِ زبان را به عنصرِ دیگر پیوند می‌دهد، یک دال را به دالِ دیگر، تا معنایی را فرا بخواند. و از آن‌جا که هیچ عنصری از زبان به‌تنهایی معنایی ندارد، ناگزیر دالی دیگر را می‌طلبد تا بدان گره بخورد و معنایی تولید کند.»

«۴) در شروعِ فرآیندِ روان‌کاوی، با “درخواست” روبرو هستیم.

«در ابتدا، درخواست مراجع کاملاً روشن به نظر می‌رسد: او به مطبِ یک «درمانگر» می‌رود تا کمک بگیرد، فهمیده شود، کسی با دقت به حرف‌هایش گوش بدهد، و از حمایت، شفقت و همدلی برخوردار شود. او می‌خواهد بی‌قراری و ناراحتیِ عمیق و نامفهومش فهمیده شود؛ و امیدوار است در فضای درمان، جایی امن و پذیرا برای اضطراب و رنجی پیدا کند که در هیچ جای دیگری امکانِ بیان یا جای‌گرفتن ندارد.»

«نیازی نیست که ساختارِ یک درخواست، به‌طور صریح بیان شود. هر خطاب قرار دادنِ دیگری، ساختارِ زبان را آشکار می‌سازد؛ جایی که یک دال، دالِ دیگری را فرا می‌خواند تا به او معنا ببخشد، و رابطه را می‌توان به‌مثابه بیان یک درخواست خواند. این امر، منطقِ دال را آشکار می‌سازد؛ دالی که “به خودیِ خود” هیچ معنایی ندارد و برای گشودنِ مسیرِ دلالت، نیازمند دالِ دومی است.»

«ویژگیِ خاصِ این درخواست، در این است که حاملِ نوعی نیازِ حیاتی است که به سمتِ مخاطبی (نشانی) روانه می‌شود که وظیفه‌اش دریافتِ این نیاز و پاسخ دادن به آن است. این درخواست، خصوصی‌ترین جنبه‌های یک موجودِ منحصربه‌فرد (یعنی همان نیازهای زیستی و حیاتی او) را به سویِ یک «دیگریِ» بیگانه می‌فرستد؛ دیگری‌ای که پاسخِ او می‌تواند آن خلاءِ ناشی از نیاز را ترمیم کرده و پر کند. این درخواست، صرفاً یک خواستهٔ گذرا نیست، بلکه امری ساختاری است که به پویاییِ انتقال و نحوهٔ برخوردِ روان‌کاو با آن، جهت و شکل می‌دهد.»

«در همان آغاز، آنچه هست درخواست برای روان‌کاوی» نیست؛ بلکه تنها نوعی امید است؛ امیدی به اینکه دیگری (روان‌کاو) به رمزآلودگیِ این وضعیت، به درماندگیِ آن، و به آن بی‌معنایی‌هایِ پریشان‌کننده‌ای که آن را در بر گرفته‌اند، معطوف شود و اذعان کند که این پیامِ ناتمام [و معلق] را دریافت کرده است.»

«با این حال، از دلِ همین “درخواست” است که تداعی‌های آزاد و بی‌انتها، روان‌کاو را نیز به‌عنوانِ شریکِ این فرآیند، درگیرِ جریانِ گفتار می‌کنند؛ تا در نهایت، “میلِ” روان‌کاو بتواند به این درخواست بی‌پایان برای یافتنِ معنا، صورت و حد و مرزی مشخص عطا کند.»

«“درخواست” در واقع امتدادِ همان منطقِ دال است؛ همان منطقی که دال به‌تنهایی معنایی ندارد و برای اینکه راه رسیدن به معنا را نشان دهد، باید با دالِ دیگری پیوند بخورد.

زمانی که سوژه شروع به “درخواست کردن” می‌کند، در واقع واردِ سلطهٔ زبان و واقعیتِ انسانی شده است؛ زیرا نیازهای زیستیِ او دیگر متعلق به خودِ او نیستند، بلکه باید توسطِ “دیگری” و از طریقِ نظامِ زبانیِ او، خوانده و تعبیر شوند. در این فرآیند، نیازها به “رانه” تبدیل می‌شوند؛ رانه هایی که حاملِ یک فقدانِ ذاتی هستند و باعث می‌شوند که درخواست همواره با نارضایتی و تکرار همراه باشد. حقیقت این است که آن چیزی که سوژه به دنبالش است (ابژه)، از پیش از دست رفته است و رسیدن به آن ممکن نیست. بنابراین، درخواست ها در واقع نمایانگرِ همان درامِ ساختاری هستند: همان تضادِ حل‌نشدنی میانِ فردیتِ منحصربه‌فردِ سوژه و قواعدِ عمومی و جهانیِ زبان، که از همین‌جا است که ابعادِ “اخته‌شدگی” و “میل” معنا پیدا می‌کنند.»

«با این حال، از دلِ همین درخواست است که جریانِ بی‌کرانِ تداعی‌های آزاد، روان‌کاو را نیز به‌عنوان شریکِ این مسیر درگیر می‌کند تا “میلِ روان‌کاو” بتواند به این جریان، شکل و مرزی مشخص عطا کند.

شروعِ فرآیندِ روان‌کاوی ،در واقع به‌راه انداختنِ مارپیچ‌های پیچ‌وخمِ درخواست است؛ اما تکرارِ این مسیر، هرگز نمی‌تواند به انتهای این پیچ‌وخم‌ها برسد، زیرا از نظر منطقی ثابت شده است که هدفِ این درخواست (ابژه)، در جایگاهی است که دسترسی به آن غیرممکن است. روان‌کاوی هرگز نمی‌تواند تمامِ آن پیچ‌وخم‌هایی را که در قالبِ انتقال بازتاب می‌یابند، به پایان برساند، مگر آنکه به مرزِ آن برسد؛ یعنی به همان نقطهٔ آغازین و وصف‌ناپذیر: یعنی “بیانِ حقیقتِ درخواست”؛ امری که با زبان و دال‌های معمول سازگار نیست؛ چرا که زبان نمی‌تواند آن موجودی را که “سخن می‌گوید” (پارلتر) و همواره در جست‌وجوی معناست، به‌طور کامل نام یا توصیف کند.»

«اما اجازه دهید به آغازِ این دینامیکِ انتقال بازگردیم.»

«در آغازِ یک روان‌کاوی،، انتقال وجود دارد.

«در آغازِ روان‌کاوی، انتقال است. این امر به لطفِ آن کسی است که در شروعِ این بحث، او را آنالیزان می‌نامیم.»

به معنای «فراتر بردن» یا «جابه‌جا کردن». فروید نخستین بار این واژه را برای سخن گفتن از زبان و ساختارِ آن به کار می‌برد: او می‌گوید هر «بازنمایی»، شیء را (که بنا به تعریف، بازنمایی‌نشده است) به سویِ بازنماییِ دیگری، فراتر و به سمتِ آن، با خود حمل می‌کند.

تراکم ها و جابه‌جایی‌ها – که لاکان آن‌ها را از زبان‌شناسی استخراج کرده است (مانند استعاره و مجاز ) – در نهایت یک ساختارِ شبکه‌ای را به وضوح بیان کرده و می‌بافند: تقاطع‌ها، گره‌ها و تغییرات، حول و محورِ آن امرِ وصف‌ناپذیرِ بافته می‌شوند و به سببِ آن پدید می‌آیند؛ امری که با دال سازگار نیست (تطبیق‌ناپذیر است).»

«به لطف وجود آنالیزان(و این در پاسخ به پیش‌نهاد و جایگاهی است که روان‌کاو ارائه می‌دهد)، گفتارِ تداعیِ آزاد، از یکی به دیگری (از سوژه به روان‌کاو) آن چیزی را منتقل می‌کند که سبب‌سازِ خودِ این گفتمان است: همان “فقدانِ هویت” که نشانِ دال (که به‌تنهایی هیچ معنایی ندارد)، آن را حک و شیار‌گذاری می‌کند. «ابژه آ» نامی است برای این فقدانِ هویت، که در میانِ ابژه‌های رانه (دهانی، مقعدی، نگاه، صدا) گم شده است.»

«به لطف وجود آنالیزان، از همان آغاز، “به نظر می‌رسد که انتقال، به‌قدرِ کافی توسطِ اولویتِ دال‌گونه بودنِ صفتِ تک‌واحدی برانگیخته شده است”؛ از همان آغاز، “به نظر می‌رسد که انتقال، به‌قدرِ کافی توسط این واقعیت برانگیخته شده است که تنها یک دال معنا می‌بخشد و بنابراین [سوژه] مقدر شده است که مدام درخواستِ بیشتری از یک پاسخِ دال‌گونه داشته باشد؛ پاسخی که [به‌زعم او] قرار است ناآمادگی و نقصِ آن [دال] را کامل کند.”»

«در آغازِ روان‌کاوی، گفتاِر انتقال، رابطه‌ی خاصِ خود را با آن دسته از دال‌هایی که سوژه را به آدرسِ آن کس زنجیر می‌کنند، می‌گشاید؛ یعنی کسی که خود را در جایگاهِ دریافتِ آن دال‌ها قرار می‌دهد و در ساختارِ دیگریِ دالی، جایگاهِ خود را اشغال می‌کند.»

«لکان منطقِ پیوندِ انتقال را در “فرمول انتقال” تبیین می‌کند؛ امری که این مزیت را دارد که پدیده‌های انتقال را به یک “منطق” تقلیل دهد: منطقِ دال با مکانیسم‌هایِ جایگزینی و جابه‌جاییِ مبتنی بر مجاز و استعاره.

منطقِ دال، که این نوشتار آن را ثبت می‌کند، نشان‌دهندهٔ “بی‌کران‌سازیِ” این درخواست (تکرارِ درخواست) و آن فقدانی است که به‌رغمِ امیدِ نهفته در فراخوانِ سوژه به “دالِ دوم” — که به‌ناچار از همان آغاز حک شده است — به‌طور اجتناب‌ناپذیری ثبت می‌گردد؛ [و این فرآیند] سوژه را از پریشانی نجات نمی‌دهد و او را محکوم می‌کند که چیزی نباشد جز یک موجودِ “مفروض”.»

«با این حال، به لطف وجود آنالیزان، آن “درخواست”، سبب‌سازِ میل است؛ و اگر [آن] ابژه‌ای که مسببِ این میل است، دارای “انسجامی استوار بر منطقِ محض” باشد، در انتقال، پوشش‌های مبتنی بر رانه به خود می‌گیرد تا [آن] مکملِ هستی را که “عشق” نامیده می‌شود، طلب کند.

«با این حال، وظیفه‌یِ روانکاو است که این “درخواست” را از همان نخستین مصاحبه‌هایِ مقدماتی “سنجش” کند؛ در این “رویاروییِ بدن‌ها”، روانکاو آن ابژه‌ای را ارزیابی می‌کند که قرار است در جایگاهِ یک “سیمبلانت” ( اد شده من :در اصطلاحِ لاکانی، سیمبلانت چیزی است که “به نظر می‌رسد” اما حقیقتِ پشتِ آن نیست. آن چیزی که “نمایش” می‌دهد اما “خودِ حقیقت” نیست.)، اشغال کند.»

« به لطف وجود آنالیزان»، روانکاو این جایگاه را در درخواست انتقال اشغال می‌کند: [جایگاهِ] ابژه‌ای که وزن‌گذاری شده است؛ نه برای آنکه با درخواست مطابقت داشته باشد [و آن را ارضا کند]، بلکه برای آنکه آن خلأیی را آشکار کند که انسجامِ منطقیِ آن درخواست را می‌سازد.

این از طریقِ “نوشتارِ گفتمانِ روانکاو” میسر می‌شود — گفتمانی که وظیفه‌اش “پذیرشِ این ابژه” است، اما “به جایِ مَظاهِر” و بدون آنکه واقعاً پاسخی [به درخواست] بدهد — که لکان از طریق آن، “گفتمان های” دیگر را ثبت می‌کند؛ یعنی دیگر مجموعه‌هایی از “شیوهٔ پیوند” میان یکی و دیگری را.»

«از طریقِ همین “نوشتارِ گفتمان ها” است — که امکانِ درکِ روان‌کاوی را به‌عنوانِ یک “عملیاتِ تغییر و جابه‌جایی” (به‌جای یک روایتِ بی‌انتها) فراهم می‌کند — که لکان “فرمول انتقال” را بسط می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه مدیریتِ انتقال توسطِ روان‌کاو، از طریقِ جایگاهِ او در ساختار، می‌تواند سرانجام منجر به این “تغییر” در کسی شود که جایگاهِ “روان‌کاوی شونده” را اشغال کرده است.»

«“مدیریتِ” انتقال، دست‌کاری توسطِ کسی نیست که از بیرون مداخله کند و از ابژهٔ رانه‌ای که انتقال عرضه می‌کند — همواره به‌شکلی نامناسب و سوءاستفاده‌گرانه — استفاده کند؛ بلکه مدیریتِ انتقال، عملیاتی است که به جایگاهی بستگی دارد که کارکردِ روان‌کاو در آن اشغال خواهد شد؛ و به این بستگی دارد که روان‌کاو چگونه با “سکوتِ سوژگی” و زوییسانس خود” پاسخ خواهد داد، به‌گونه‌ای که ساختارِ سوژه و مرزِ منحصربه‌فرد و ناگفته‌اش آشکار شود.»

«۵) در آغازِ پایان: همانندسازی سِیمتوم (نشانه)

سخنانِ کسی که رنج می‌برد و به دنبالِ روان‌کاو می‌گردد، ناگزیر سوژه را به سوی دیگریِ دیگر -که فرض بر آن است که باید شکایتِ برخاسته از رنجِ وجودیِ او را بشنود- به حرکت درمی‌آورد. اظهارِ این رنج تنها در صورتی می‌تواند به یک روان‌کاوی منجر شود که، به طرزی تصادفی، با سکوتی مواجه شود که آن [رنج] را همچون یک معما (طنین‌انداز) کرده و به یک «پرسش» بدل سازد. آغازِ یک روان‌کاوی به همین پرسش‌گری از سوژه‌ای وابسته است که فرض شده [دارای] این رنج است، و همین [آغاز]، مسیر را به سوی پایانِ روان‌کاوی نشان می‌دهد.»

«تکیه بر سکوتِ روان‌کاو ، کاوش در این “شکاف در بودن” را آغاز می‌کند؛ شکافی که همواره در پشتِ صحنه‌ی “ایگو” و “ادابازی‌هایش” به شکلی پایا ظاهر می‌شود. سکوتِ روان‌کاو، رنج را به عنوان “کدریِ ویژه‌ی”سیمپتوم تفسیر می‌کند.»

«ظهورِ سِیمتوم به عنوان معمایِ سوژه، “تداعیِ آزاد” را از سطحِ “پُرگویی‌های بیهوده(شر و ور )” (بلا بلا) فراتر برده و به سوی سوژه‌ای جهت می‌دهد که موردِ پرسش قرار گرفته است؛ سوژه‌ای در شکافِ خویش و در «کمبود»ی که علتِ بودن اوست. این «کمبودِ هستی/بودن» می‌تواند در نهایت ارزشِ یک سِیمتوم را به خود بگیرد. ورودِ روان‌کاو و «مداخله‌ی او در انتقال»، می‌تواند از همان آغاز، حرکت در “حرفِ سِیمتوم” را به جریان اندازد؛ حرکتی که نهایتاً از “بدترین” به سوی “گفته” (از به) پیش می‌رود.

این مداخله به مثابه یک “کُنش” عمل می‌کند، تا جایی که کلامِ او (روان‌کاو) بتواند به آن نقطه آغازینِ درخواست، ارزشِ «برون‌ ایستایی» ببخشد. تعبیرروان‌کاو، در نهایت درخواستِ برخاسته از رنج و رد سِیمتوماتیکِ آن را در نظر گرفته و آن را به ارزشِ یک «برون‌ ایستایی» تقلیل می‌دهد.»

«ورودِ سوژه به دستگاهِ روان‌کاوی، مستلزمِ گذاری است که از طریقِ تجربه‌ی سخن گفتن تسهیل می‌شود، مشروط بر آنکه سوژه با “کارکردِ روان‌کاو” مواجه شود. این مواجهه‌ی بالقوه، تداعیِ آزاد، تقاضا، انتقال و سِیمتوم را به نقشی در جایگاهِ “رد ورود به روان‌کاوی” ارتقا می‌دهد؛ جایی که در آن، آغازِ پایان (نتیجه‌ی روان‌کاوی) ممکن است از هم‌اکنون پیش‌گویی شده باشد.»

ترجمه‌ی این سمینار، کاری جمعی در مسیرِ انتقال روانکاوی بود که به‌دستِ همکاران لاکان تهران انجام شد: آناهیتا عبداللهی، عاطفه فراهانی و بیتا ریاضتی